دیروز
تلفنی با رییس امور خوابگاه های دانشگاه اصفهان صحبت کردم، گفت پاشو بیا
بهت خوابگاه می دم. آخه می خواستم یه چند ماهی برم اصفهان و سریع پایان
نامه رو جمع و جورش کنم و اگه بشه با استادمون مقاله بدیم. دیشب
راه افتادم رفتم اصفهان ، بعد اونهمه تو راه بودن 3 ساعت هم منتظر شدم تا
آقا جلسش تموم شد بعدش اومد گفت: من دیروز گفتم بیا، ولی الان می گم نمی
شه
بش گفتم خوب مرد حسابی به همین سادگی ؟؟؟ پس این 1000 کیلومتر رفت و آمد
من چی ؟ گفت : مشکل خودته ، البته با اون لهجه ی نیش دار اصفهانی . هیچی
دیگه دست از پا دراز تر برگشتم.البته یه نامه واسه رییس دانشگاه نوشتم اگه
بخونه و ترتیب اثر بده (که بعیده). من موندم که تا کی ایرانی ها به
خودشون اجازه می دن که با وقت ملت اینجوری بازی کنن ؟
اینا
رو ولش کنید ، دیشب یه دوست دختر و پسر سوار اتوبوس شدن کنار همم نشستن ،
چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم قم ساعت 3 نصف شب بود ، پیاده شدیم واسه
استراحت، یه دفه سرو صدا بلند شد ، من که باورم نمیشد ؛این دوتا داشتن
همدیگرو می زدن، نافرم!!!!! البته بیشتر دختره می زد و دریوری می گفت.
خلاصه با هزار جور مکافات سوا کردیمشون و سوارشون کردیم. ولی جالب اینجا
بود که فرداش تو اصفهان باهم خیلی عاشقانه راه می رفتن. خدا عاقبت همه رو بخیر کنه