تبليغاتX
شکر شکن
من نه منم
وبلاگ احسان
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
تعریف تخصصی مشاغل


سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به

نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می

گوید ساعت چند است

.

 حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند

.

 بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و

درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد

.

 اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی

 کرده بود امروز اتفاق نیفتاد

.

 روزنامه نگار: کسی است که 50% از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می

گذرد و 50% بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند

.

 ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد

که آنجا نیست

.

 هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را

بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد

.

 فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند

.

 روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان

مجانی از شما می پرسد

.

 جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه

مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند

 .

 برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که

نمی فهمید حل می کند

 

 

+ نوشته شده در 14:23 توسط احسان.
دوشنبه هشتم مهر 1387
نشد که بشه

از خوابگاه هم مضایقه کردند اصفهانیان

دیروز تلفنی با رییس امور خوابگاه های دانشگاه اصفهان صحبت کردم، گفت پاشو بیا بهت خوابگاه می دم. آخه می خواستم یه چند ماهی برم اصفهان و سریع  پایان نامه رو جمع و جورش کنم و اگه بشه با استادمون مقاله بدیم.
دیشب راه افتادم رفتم اصفهان ، بعد اونهمه تو راه بودن 3 ساعت هم منتظر شدم تا آقا جلسش تموم شد بعدش اومد گفت: من دیروز گفتم بیا، ولی الان می گم نمی شه   بش گفتم خوب مرد حسابی به همین سادگی ؟؟؟ پس این 1000 کیلومتر رفت و آمد من چی ؟ گفت : مشکل خودته ، البته با اون لهجه ی نیش دار اصفهانی .
هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتم.البته یه نامه واسه رییس دانشگاه نوشتم اگه بخونه و ترتیب اثر بده (که بعیده). من موندم که  تا کی ایرانی ها به خودشون اجازه می دن که با وقت ملت اینجوری بازی کنن ؟

اینا رو ولش کنید ، دیشب یه دوست دختر و  پسر سوار اتوبوس شدن کنار همم نشستن ، چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم قم ساعت 3 نصف شب بود ، پیاده شدیم واسه استراحت، یه دفه سرو صدا بلند شد ، من که باورم نمیشد ؛این دوتا داشتن همدیگرو می زدن، نافرم!!!!! البته بیشتر دختره می زد و دریوری می گفت. خلاصه با هزار جور مکافات سوا کردیمشون و سوارشون کردیم. ولی جالب اینجا بود که فرداش تو اصفهان باهم خیلی عاشقانه راه می رفتن. خدا عاقبت همه رو بخیر کنه

+ نوشته شده در 1:33 توسط احسان.
شنبه ششم مهر 1387
اصفهان

بوی جوی اصفهان آید همی ....  
بازم دارم اصفهانی میشم. خیلی دلم واسه اصفهان و خواجو تنگ شده.


+ نوشته شده در 13:37 توسط احسان.
شنبه سی ام شهریور 1387
کشک بسابیم بهتر است
در راه کشف حقیقت، سقراط به شوکران رسید؛ مسیح به میخ و صلیب، ما نه اشتهای شوکران داریم؛ نه طاقت میخ و صلیب، پس بهتر است به جای کشف حقیقت؛ برگردیم کشکمان را بسابیم!

با تشکر از رضا
+ نوشته شده در 2:32 توسط احسان.
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
چپ مغزید یا راست مغز ؟؟؟
این یه تست جالبه که معلوم می کنه که شما بیشتر از سمت چپ مغزتون استفاده می کنید یا راست؟؟؟؟

اینجا رو کلیک کنید.


+ نوشته شده در 21:9 توسط احسان.
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
ریاضیات فریبنده!!!

 این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

احتمالا نتیجه رو اشتباه حساب کردید. به قسمت نظرات برید نتیجه ی درست رو ببینید.


+ نوشته شده در 11:38 توسط احسان.
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
تست دین و مذهب شما - خود رابسنجید

این تست جالبیه که بهمون میگه که رفتار و اعتقادات ما بیشتر مبتنی بر چه دین و مذهبی است..!!!!!



    Click here لینک  سوالات

 

ترجمه فارسی سوالات 
1- عیسی خداست
2- خدا یک قوم/نژاد را انتخاب کرده تا دنباله روی او باشند
3- من احترام زیادی برای نیاکانم قائلم
4- من اعتقاد دارم خدا برای زندگی من یک سری قواعد و قوانین وضع کرده است
5- خدا 3 شکل دارد. پدر. پسر. و روح مقدس
6- هرکسی لیاقت جایگاه اجتماعی که کسب کرده را دارد
7- از باور/اعتماد کامل به یک حکومت دینی مذهبی باید پرهیز کرد
8- قویترین ارتباط روحی که دارم با طبیعت است
9- هنرها. مثل موزیک یا ادبیات. بدونه اخلاقیات (غیر اخلاقی) بی استفاده هستند
10- خدا انسان‌هارا آینه‌ای از خودش ساخته (خدا انسان هارو شبیه خودش خلق کرده)
11- عیسی پیامبر بزرگ و مهمی بود. ولی خدا نبود
12- دین چیزی چرت و غیر‌عقلانی/غیر منطقی است
13- خویشتن داری ارزش بسیار مهمی دارد
14- هیچ دینی وجود ندارد که بتواند حقیقت واقعی را نشان دهد
15 تنها چیز یا کسی که من میتوانم بطور کامل به او/آن اعتماد کنم و رویش حساب باز کنم خودم هستم
16- خدایانه بسیار همگی جزیی از یک وجوده بزرگتر هستند
17- عیسی تنها یک شخصیت تاریخی بود. نه یک پیامبر بود و نه خدا
18- من واقعن نمیتونم با اطمینان بگم که آیا خدایی وجود داره یا نه
19- موسی بزرگترین پیامبر بود
20- من به وجود یک خدای ماده (الهه) اعتقاد دارم تا یک خدای نر. یا چندین خدا. و یا اصلن هیچی
21- من میتوانم با مدیتیشن از رنج و عذاب جلوگیری کنم
22- زمین در 6 روز آفریده شد. و خدا در روز هفتم استراحت کرد
23- تجسم‌ها و اشکال زیادی از خدا وجود دارد
24- واعظان و پیامبران بطور کامل قابل اعتماد نیستند
25- من به هیچ چیز زنده ای آسیبی نمیزنم. یا دسته‌کم سعی میکنم که آسیبی نزنم
26- همیشه سعی میکنم تا جایی که میتوانم خودم را با دنیای طبیعت هماهنگ کنم
27- من به فعالیت ها و چیزهای ماورا طبیعی اعتقاد دارم
28- من با تسلیم شدن در برابر خدا به شادی و رستگاری میرسم
29- ما باید با هوس‌ها و خواسته های منفی مان و عوامل تحریک کننده آن مقابله کنیم
30- مردم (هیچ کس) ذاتا بد نیست. فقط ضعیفند و اراده ندارند
31- باید به سنت‌ها پایبند بود
32- با مدیتیشن کتابخوانی و خویشتنداری ما میتوانیم به تقوا برسیم
33- انسان خدا را در تفکراتش آفرید تا تحمل ترس و غم را آسانتر کند
34- من باید آزاد باشم تا هرچه که لذت میبرم انجام دهم. با محدودیت کم
35- جهان جای بهتری میشد اگر اصلاً هیچ دینی وجود نداشت
36- یک خدا وجود دارد ولی چیزها (خدایان درجه پایین) زیادی هم همراه او هستند
37- مردم عادی و فعالیت های روزمره و معمولی انسانی بسیار خسته کننده هستند
38- چیزهای عجیب و ماوراطبیعی بهتر از عتقادات مذهبی هستند
39- هر جانوری دارای روح است و یا دسته کم باید به عنوان یک موجود زنده آن را پاس داشت
40- من فکر میکنم موجودات فضایی کسانی بودند که سالهای بیسیار پیش حیات را روی زمان ایجاد کردند
41- برای فعالیت های جنسی و چیزهای خوراکی هیچ محدودیتی نباید وجود داشته باشد
42- عیسی برای گناهانه ما کشته شد
43- من واقعاً برام مهم نیست که بعده مرگ چه اتفاقی میوفته
44- ما باید به دستورات دینمون عمل کنیم
45- کردار من روی مسیر زندگیم تاثییر میذاره
46- همه باید همدیگرو دوست داشته باشن
47- من فقط علاقه به فکر کردن درباره موجودات فضایی و مسافرانه زمان و … دارم تا خدا و اینجور چیزا
48- مطمئناً بعد از مرگ هیچ خبری نیست
49- همه باید لباس های فروتنانه بپوشن و نیکوکاری کنن
50- من شدیداً به خودم اعتقاد و باور دارم
51- طبیعته واقعیه انسان مثل حیوان است
52- من حتماً باید دسته کم یه زیارت از مکانه مقدسه دینیم بکنم (مثلاً حج)
53- ما باید آرزو ها و وابستگی ها به چیزهای دنیوی رو در دلمون از بین ببریم تا به آرامشه درونی برسیم
54- مرد درستکار کسیه که آداب و رسومه فرهنگش رو رعایت میکنه
55- من به تناسخ اعتقاد دارم (بدنیا اومدن پس از مرگ در همین دنیا به عنوان یه شخص دیگه یه جای دیگه و در یک زمانه دیگه)

اینم نتایج خودمه

Islam  اسلام 75%

 Agnosticism  لا ادری - اینکه اعتقاد دارید که بشر به اندازه توانایی خدارامی شناسه   65%

Confucianism - آیین کنفسیوس فیلسوف چینی که میگه باید به انسانیت عشق ورزید 65%

Buddhism - بودایی   55%

Hinduism - هندوییسم   50%

Haruhism - خود محوری - اعتقاد به اینکه همه چیز بر اساس شما تنظیم می شود   45%

Christianity - مسیحیت   40%

Judaism -   یهودیت   35%

Satanism -شیطان پرستی   25%

Paganism - اعتفاد با طبیعت   25%

 Atheism - کفر   5%

 

+ نوشته شده در 18:58 توسط احسان.
یکشنبه دهم شهریور 1387
قانون مورفی

یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن:  

- اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.  

- هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.  

- وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد.  

- هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی دو برابر آنچه باید وقت می برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد.  

- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن.  

- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.  

- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.  

- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند.  

- اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای.  

- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.  

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی.  

- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند.  

مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.  

- هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود.  

- 80% امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.  

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است.  

(مخصوصا اگه مثه من اهل جزوه نوشتن هم نباشی و جزوه ها رو آخر ترم از کسی بگیری و کپی بزنی ، این قانون به وفور شاملت میشه)  

قوانین اتوبوسی مورفی :  

- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.  

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.  

- اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.  

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد.  

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد).  

- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.  

قوانین كامپیوتری مورفی:  

- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.  

- اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.  

قوانین عاشقانه ی مورفی :  

- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد .  

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بیشتر است.  

- شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. ( که این عدد همیشه صفر است.)  

- میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.  

- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.  

فلسفه مورفی: " لبخند بزن... فردا روز بدتریه " 
 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی:  
 

یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن !!!!.... با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری. احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده :  
 

"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه

+ نوشته شده در 17:36 توسط احسان.
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
کیست ؟
این کیست این ؟ این کیست این ؟؟؟؟ ................
این یوسف ثانیست این!!!!
................

+ نوشته شده در 1:49 توسط احسان.
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
جواب به حافظ
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد         ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

این یکی از بیت های یه غزله که اینجوری شروع می شه :

زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست     گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

محمد اصفهانی فوق العاده خونده این شعر و ، علی گیتور هم یه آهنگ با این آهنگ اصفهانی خونده. هم شعر هم دو تا آهنگ قشنگه.ولی همچنان به نظر من که درد نیست وگرنه طبیب هست
+ نوشته شده در 18:53 توسط احسان.
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
بودن یا نبودن ؟؟؟؟

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد         ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

 

+ نوشته شده در 18:52 توسط احسان.
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
کی به کیه ؟
 

در فيش گاز نوشته شده: هزينه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، يارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان.

 بسيار خب، من هم براى دولت فيش صادر مى كنم حقوق هر ساعت 6 دلا‌ر، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهيانه من يك ميليون و 400 هزار تومان، دريافتى من از دولت 200 هزار تومان و يارانه پرداختى من به دولت يك ميليون و 200 هزار تومان، حالا‌ کی باید سر کی منت بذاره؟؟؟

 

+ نوشته شده در 15:8 توسط احسان.
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
تست مغز
مغز شما چند سالشه؟
ابتدا روي لينك زير كليك كنين.
بعد دكمه استارت رو بزنين.
بعد از يك آماده باش 3 – 2 -  1 بايستي جاي اعداد رو كه چند لحظه نمايش داده مي شه به خاطر بسپارين و روي جاي اون ها به ترتيب از كم به زياد كليك كنين!!!
بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عكس العمل و درستي اون محاسبه و نمايش داده مي شه !!!
:
http://flashfabrica.com/f_learning/brain/brain.html

+ نوشته شده در 22:20 توسط احسان.
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
سعی کنید !
 

با کمی تمرکز سعی کنید متن زیر رو بخونید :

 

 

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 16:55 توسط احسان.
شنبه بیستم بهمن 1386
برگ سبزیست...
 

یک  بار  دگر  حوصله   خویش   ندارم   

 از دوست خود بهره بجز نیش ندارم

 

 

زخمی ز سر نیشتری مانده به پشتم

 جرمم چه بود؟ ذهن بد اندیش ندارم

 

 

بر تارک  دنیا  ز  خدا  نیست  نشانی

                                                             من خواسته ای جز ره خود بیش ندارم

 

 

زان توشه که از روز ازل داد بدستم                

                                                             در کیسه کنون  غیر  دل ریش ندارم

 

 

در  بازی دنیا همه خشنود  ببازم          

 بی شاه و  وزیرم، هوس کیش ندارم

 

 

از مردم گرگی که همه میش نمایند        

  من چاره به جز کسوت درویش ندارم

 

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط احسان.
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
خندیدیـــــــــــم
 

گاهی این جور  شعرا آدمو بد جور می خندونه :

نانوا هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد !!!!!!!!!!

14بهمن
+ نوشته شده در 14:25 توسط احسان.
شنبه سیزدهم بهمن 1386
راسل کرو ---- سوتی سریال ایرانی
 

 

دیدن دوباره گلادیاتور اونم  بعد 3 سال واقعا حال خوبی داشت :

My name is Gladiator 

 

=====================

 

راستی سریال پدر خوانده ازشبکه یک رو می بینید ؟؟؟؟ احمد نجفی مثلا معلم انگلیسی ملکه ثریا بود ولی اینقدر زحمت نکشیده که بره یاد بگیره  قلعه یه زبان انگلیسی چجوری می نویسن:

 اینجوری نوشت :    Caslte :)) 

تا جایی که ما یادمونه اینحوریه : Castle

 

+ نوشته شده در 23:38 توسط احسان.
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
راست میگه ها!!!
 

اینو یکی از بچه ها نوشته بود :

الان مدتيه گير كردم بين اين دو ضرب المثل، دارم هنگ ميكنم: بالاخره «جواب ابلهان خاموشي است» يا «سكوت علامت رضاست»؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 0:32 توسط احسان.
پنجشنبه ششم دی 1386
بــــــس Reloaded
از زبان ما :

یک دو  ویلا ز جهان گذران ما را بس        

                                                               دختری خوشگل ازاین رهگذران ما را بس

 

من و همصحبتی اهل ریا ؟ دورم باد                  

                                                                فاش  گویم  که  کنون  پول کلان ما را بس

 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین               

                                                                خدمت  و معافی  از  رفتن آن   ما را بس

 

ما ندانیم چه بودیم و چه خواهیم شدن                      

                                                                 زین سبب  بنز و فراری به جهان ما را بس

 

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست                 

                                                                 سند   ملکی   یک   آپارتمان  ما  را   بس

 

هر چه گویند که مدرک نه ملاک علم است                

                                                                   اخذ Phd    و  پذ  دادن  آن   ما  را بس 

 

                        

                          ای دل از مشرب قسمت گله نا انصافیست 

                           کپ  زدن  ها ی  فراوان  و  روان  ما را  بس

 

+ نوشته شده در 23:40 توسط احسان.
پنجشنبه ششم دی 1386
بـــــــــس

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بسمن و همصحبتی اهل ریا دورم بادقصر فردوس به پاداش عمل می​بخشندبنشین بر لب جوی و گذر عمر ببیننقد بازار جهان بنگر و آزار جهانیار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیماز در خویش خدا را به بهشتم مفرستحافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

 

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بساز گرانان جهان رطل گران ما را بسما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بسکاین اشارت ز جهان گذران ما را بسگر شما را نه بس این سود و زیان ما را بسدولت صحبت آن مونس جان ما را بسکه سر کوی تو از کون و مکان ما را بسطبع چون آب و غزل​های روان ما را بس

+ نوشته شده در 23:36 توسط احسان.
یکشنبه یکم مهر 1386
چه گوییم ؟

 

سلام .

یکی از دوستام به اسم آقا پیمان  یه شعر در مورد ماه رمضان گفته بود :

یکی دردو یکی درمون پسندد

یکی لیوان یکی فنجون پسندد

یکی در وقت افطار ای عزیزون

حلیم وشیر وبادمجون پسندد

منم یه چیزی  همینطور بداهه در جوابش نوشتم ولی خوب مال من طنز نیست :

در ماه مبارک چه زنی خنده تو پیمان ؟

                                              هم  اول  و  هم  آخر  آن  نیست  نمایان

سی سال به شک روزه گرفتیم و نگفتیم 

                                             یکبار  درست  اول   این  ماه  رمضان

هر سال هزاران نفر از مردم بیکار        

                                            لپ تاپ و تلسکوپ به بغل , خسته و حیران

 در آرزوی دیدن یک هاله  از این ماه    

                                            گشتند   پراکنده   به   سرتاسر   ایران

تا رویت   این ماه به میلیارد برد خرج       

                                            این  پول  هزینه  شود از کیسه مهمان

با اینکه چنین مته به خشخاش نهادند        

                                             یک  بار  دگر هم سر کاریم عزیزان

در دیدن یک ماه  به گل مانده چنینیم               

                                             در واقع  بلنگیم  و  به پندار خرامان

آن مفسد فی الارض و همان کافر بی دین       

                                              بر ماه قدم می نهد ای جان  مسلمان  

ما در چه امیدیم که بر خویش نگرییم ؟           

                                             بیدار کن ای هموطن این خیل  جوانان

 

+ نوشته شده در 21:8 توسط احسان.
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
ما ...
 

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم         پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

 

+ نوشته شده در 17:17 توسط احسان.
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
صوفیانه ای چند ...

 

صوفی که به خواست حق راضی است دعایی ندارد

چون کسی از بایزید دعایی در خواستی ؛ گفتی : خداوندا ! خلق تو اند و تو خالق ایشان. من در میانه کیستم که میان تو و خلق تو  واسطه باشم؟ باز با خود گفتی : او دانای اسرار است؛ مرا با این فضولی چکار است ؟؟؟؟

 

خرقانی گفت : الهی چه بود که دوزخ و بهشت نبودی تا پدید آمدی که خدا پرست کیست؟؟

مردی از حلاج پرسید : راه به خدا چگونه است ؟ در جواب گفت : راه میان دو چیز باشد؛ وقتی جز خدا چیزی نیست؛ راه دیگر چه خواهد بود ؟

بایزید را پرسیدند که راه به حق چگونه است؟ گفت : تو ازمیان برخیز به خدا رسیده ای.(حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز)

وقتی خرقانی به شخصی گفت : کجا میروی ؟ گفت : به حجاز. گفت : آنجا چه کنی ؟ گفت : خدای را طلب کنم.خرقانی گفت : خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد ؟

ابوالعباس قصاب گفت : ابلیس کشته خداوند است. جوانمردی نبود کشته خداوند خویش را سنگ انداختن!!!

 

+ نوشته شده در 1:7 توسط احسان.
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
ازدواج
 

درویشی را گفتند : چرا زن نخواهی ؟ گفت: زن مردان را شایسته بود و من هنوز به مقام مردی نرسیده ام؛ زن چگونه خواهم ؟

دیگری را همین  گفتند ؛ جواب داد : احتیاج من اکنون به طلاق نفس بیش از آن است که به نکاح و تزویج . وقتی که نفس را طلاق دهم روا بود که زنی دیگر خواهم.

ابراهیم ادهم از درویشی پرسید که : فرزند داری ؟ گفت نه. گفت زن داری ؟ گفت : نه . گفت : نیک نیک است. درویش گفت : چگونه ؟ گفت : آن درویش که زن کرد؛ در کشتی نشست و چون فرزند آمد ؛ غرق شد.

 

+ نوشته شده در 20:15 توسط احسان.
چهارشنبه بیستم تیر 1386
عـــــــشــــــــق
 

افلاطون مي گوید : " اگر با دلت چيزي يا کسي رو دوست داشتی زياد جدي نگير، چون ارزشي ندارد، زیرا کار دل دوست داشتن است، مثل کار چشم که ديدن است، اما اگر يک روز با عقلت کسي را دوست داشتي، اگر عقلت عاشق شد، بدان که در حال تجربه کردن چیزی هستی  که آن را عشق می نامند.

 

+ نوشته شده در 1:11 توسط احسان.
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
اگه تو ایران اونم واسه خرید ماه محرم بود؟؟ چه چیزا که نمی گفتن!!

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:

اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!

نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.

اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock ) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.

 

+ نوشته شده در 17:56 توسط احسان.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
من عاشق ذهن خلاق و بی پروا هستم
 
سؤال امتحان نهایی فیزیك دانشگاه كپنهاگ:
 
چگونه می‌توان با یك فشارسنج ارتفاع یك آسمان‌خراش را محاسبه كرد؟
 
پاسخ یك دانشجو:
"یك نخ بلند به گردن فشارسنج می‌بندیم و آن را از سقف ساختمان به سمت زمین می‌فرستیم. طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود."
 
این پاسخ ابتكاری چنان استاد را خشمگین كرد كه دانشجو را رد كرد. دانشجو با پافشاری بر اینكه پاسخش درست است به نتیجه امتحان اعتراض كرد. دانشگاه یك داور مستقل را برای تصمیم درباره این موضوع تعیین كرد. داور دانشجو را خواست و به او شش دقیقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهی بیان كند تا معلوم شود كه با اصول اولیه فیزیك آشنایی دارد. دانشجو پنج دقیقه غرق تفكر ساكت نشست. داور به او یادآوری كرد كه وقتش درحال اتمام است. دانشجو پاسخ داد كه چندین پاسخ مناسب دارد اما تردید دارد كدام را بگوید. وقتی به او اخطار كردند عجله كند چنین پاسخ داد:
 
"اول اینكه می‌توان فشارسنج را برد روی سقف آسمان‌خراش، آنرا از لبه ساختمان پائین انداخت و مدت زمان رسیدن آن به زمین را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوی یك دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بیچاره فشارسنج."
 
"یا اگر هوا آفتابی باشد می‌توان فشارسنج را عمودی بر زمین گذاشت و طول سایه‌اش را اندازه گرفت. بعد طول سایه آسمان‌خراش را اندازه گرفت و سپس با یك تناسب ساده ارتفاع آسمان‌خراش را بدست آورد."
 
"اما اگر بخواهیم خیلی علمی باشیم، می‌توان یك تكه نخ كوتاه به فشارسنج بست و آنرا مثل یك پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمین وسپس روی سقف آسمان‌خراش. ارتفاع را از اختلاف نیروی جاذبه می‌توان محاسبه كرد: T = 2 pi sqroot (l / g) ."
 
"یا اگر آسمان‌خراش پله اضطراری داشته باشد، می‌توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع كرد."
 
"البته اگر خیلی گیر و اصولگرا باشید می‌توان از فشارسنج برای اندازه‌گیری فشار هوا در سقف و روی زمین استفاده كرد و اختلاف آن برحسب میلی‌بار را به فوت تبدیل كرد تا ارتفاع ساختمان بدست آید."
 
"ولی چون همیشه ما را تشویق می‌كنند كه استقلال ذهنی را تمرین كنیم و از روش‌های علمی استفاده كنیم، بدون شك بهترین روش آنست كه در اتاق سرایدار را بزنیم و به او بگوییم: اگر ارتفاع این ساختمان را به من بگویی یك فشارسنج نو و زیبا به تو می‌دهم."
 
این دانشجو كسی نبود جز نیلز بور، تنها دانماركی كه موفق شد جایزه نوبل در رشته فیزیك را دریافت كند.
(بور رو که میشناسید ؟ مدل اتمیش هنوز هم معروفه)
+ نوشته شده در 18:54 توسط احسان.
سه شنبه یکم خرداد 1386
در توع خودش جک قشنگ و فلسفی ه
 

شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودنديک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم» مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟» جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوال نخواهد کرد

 

+ نوشته شده در 1:7 توسط احسان.
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
تست تمرکز

می گن افسر های نیروی هوایی آمریکا برای تست تمرکزشون در موقع هدایت هواپیما باید یه بازی رو به مدت دو دقیقه انجام بدند.طبق تحقیقات اگر بتونید ۱۸ ثانیه این بازی رو انجام بدید؛ شما آدمی با قدرت تمرکز خوب هستید.

می تونید این بازی رو از اینجا دانلود کنید: دانلود(کلیک راست-> save target as)

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط احسان.
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
نظر خودم :

 

اگر انیشتین مساله معراج و جسمانی بودن آن را قبول کرده باشد؛ پس بایستی پیامبر در فضا طبق فرض نگارنده ، با سرعتی نزدیک به سرعت نور به حرکت درآمده و به محلی دیگر در کائنات رفته باشد.در این صورت آسمان اول, دوم و .... و همچنین عرش خدا صورت مادی خواهد داشت و این مساله با تعلیمات اسلام در تناقض است.اگر فرض کنیم که جسم پیامبر به انرژی تبدیل شده و سپس به معراج رفته ( که در این صورت جسمانی بودن معراج زیر سوال می رود )؛ قابل ذکر خواهد بود که در تبدیل ماده به انرژی و انرژی به ماده، فرآیند به صورت کامل انجام نمی شود و همواره مقداری از ماده به انرژی و یا بالعکس تبدیل می شود ، نه همه ی آن(درست مثل همجوشی و یا واپاشی هسته ای).اما نکته دیگر این که در فرآیند تبدیل  پیامبر به انرژی ؛ تکلیف سیستم مهار کننده و جلوگیری از اشعه رادیو اکتیو چه می شود؟ اگر پیامبر طی یک واکنش هسته ای به انرژی تبدیل شده باشد ، آنگاه تمامی فلسطین  امروزی و بیت المقدس بایستی تحت تاثیر تشاشعات شدید هسته ای واقع شده باشند(در بحار الانوار هیچ اشاره ای به تبدیل شدن پیامبر به انرژی در یک راکتور پیشرفته نشده است.) ولی هیچ اثاری از این مساله نه در آن زمان و نه در زمان حال مشاهده نمی شود.

مساله دوم اینکه نگارنده بیان کرده است که پای پیامبر در هنگام رفتن به معراج؛ به یک ظرف آب برخورد می کند و وقتی بر می گردد می بیند که ظرف آب هنوز در حال ریختن است.به نظر می آید که نگارنده با بیان این موضوع و به میان کشیدن انیشتین و نظریه نسبیت ؛ نگاهی به پدیده اتساع زمانی در سرعت های بالا دارد. بایستی عرض کنم که تا جایی که سواد بنده اجازه می دهد؛ پدیده اتساع زمانی که در سرعت های بالا رخ می دهد  با این مثال معروف معرفی می شود:

فرض کنید دو برادر دوقلو در یک زمان به دنیا می آیند و یکی در همان زمان با 99.9 سرعت نور به فضا میرود  و یکی روی زمین باقی می ماند. حال برادری که به فضا رفته بود پس 15 سال حرکت کردن با 99.9 سرعت نور به زمین بازمی گردد و جستجویی برای یافتن برادر دوقلوی خود آغاز می کند.اما طبق فیزیک نوین جستجوی او هیچگاه به نتیچه نخواهد رسید زیرا روی کره زمین 2 میلیون سال گذشته است نه 15 سال.

با توجه به مثال بالا در میابیم که استفاده از پدیده اتساع زمانی در توجیه صحبت نگارنده به نقل از علامه مجلسی , یک خیال واهی بیش نیست زیرا پیامبر با سرعت نور نسبت به مبدا (اگر آن را زمین در نظر بگیریم) حرکت کرده است و نه زمین نسبت به پیامبر . پس زمان برای زمینیان بایستی کشدار تر شود نه برای پیامبر, در صورتی که در حدیث بالا برعکس بیان شده است. ممکن است اینگونه بیان شود که چون سرعت نسبی است می توانیم فرض کنیم که زمین با سرعت نور حرکت کرده و نه پیامبر .اما در این صورت باستی مبدای برای سنجش سرعت نسبی معرفی کنیم که مسلما به جز زمین مبدا معقول دیگری قابل بیان نخواهد بود زیرا در همان کتاب و احادیث دیگر آمده است که پیامبر از زمین جدا شد و به آسمان رفت نه اینکه زمین از پیامبر جدا شد و پیامبر ثابت ماند.

با توجه به صحبت ها ی بالا به نظر می آید که نامه نوشته شده توسط  انیشتین به آیت الله بروجردی درست چیزی شبیه پیدا کردن ماجرای حمله یازده سپتامبر در قرآن است.و به خواننده اطمینان می دهم که اگر البرت انیشتین اینگونه شیفته اسلام و جنبه علمی آن می شد مطمئنا اسلام می آورد و سپس دار فانی را وداع می گفت.شایان ذکر است که تنها منابع یافت شده در مورد این نامه در اینترنت به زبان فارسی بوده و درست همان متن پایین می باشد.در هر صورت زیرکی و قوه تخیل کسی که این نامه فرضی را نوشته است قابل تقدیر می باشد.

+ نوشته شده در 14:26 توسط احسان.
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
انیشتن توام ؟؟؟؟؟

آلبرت اينشتين(فوت 1955 م) در رساله ي پاياني عمر خود با عنوان: "دي ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 يعني:"بيانيه" که در سال 1954 آن را در امريکا و به آلماني نوشته است - اسلام را بر  تمامي اديان جهان ترجيح ميدهد و آن را کاملترين ومعقولترين دين مي داند. اين رساله در حقيقت همان نامه نگاري محرمانه ي اينشتين با آيت الله العظمي بروجردي (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمين برگزيده شاه ايران محرمانه صورت پذيرفته است اينشتين در اين رساله "نظريه نسبيت" خود را با آياتي از قرآن کريم و احاديثي از (نهج البلاغه) وبيش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسي (که از عربي به انگليسي توسط  حميد رضا پهلوي (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آيت الله بروجردي شرح مي شده) تطبيق داده و نوشته که هيچ جا در هيچ مذهبي چنين احاديث پر مغزي يافت نميشود وتنها اين مذهب شيعه است که احاديث پيشوايان آن نظريه ي پيچيده "نسبيت" را ارائه داده  ولي اکثر دانشمندان نفهميده اند.


             آيت الله بروجردي و انيشتين      آيت الله بروجردي و انيشتين


از آنجمله حديثي است که علامه ي مجلسي در مورد  معراج جسماني رسول اکرم(ص) نقل ميکند که: هنگام برخاستن از زمين دامن يا پاي مبارک پيامبر به ظرف آبي ميخورد و آن ظرف واژگون ميشود.اما پس از اينکه پيامبر اکرم(ص) از معراج جسماني باز ميگردند مشاهده ميکنند که پس از گذشت اين همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ريختن روي زمين است ...اينشتين اين حديث را از گرانبهاترين بيانات علمي پيشوايان شيعه در زمينه ي "نسبيت زمان" دانسته و شرح فيزيکي مفصلي بر آن مينويسد...همچنين اينشتين در اين رساله "معاد جسماني" را از راه فيزيکي اثبات ميکند(علاوه بر قانون سوم نيوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول رياضي معاد جسماني را عکس فرمول  معروف "نسبيت ماده و انرژي" ميداند:


                                                          E = M.C2 >> M = E :C2


يعني اگر حتي بدن ما تبديل به انرژي شده باشد دوباره عينا" به ماده تبديل شده و زنده خواهد شد. او همچنين در همين رساله عقيده ي به "وحدت وجود" را از خرافات هاي شايع شده توسط ملا صدرا تلقي کرده و آن را از ديدگاه "فيزيک کلاسيک" و "فيزيک نسبيتي" به شدت مورد حمله قرار مي دهد ...بطور خلاصه: او ميگويد: هر موجودي داراي حيطه و مرز فيزيکي خاص خود است(حيز وجودي) که امکان ندارد با موجود يا وجود ديگري اتحاد يا وحدت داشته يا بيابد...در رابطه با "عقل" نيز با کمال شگفتي - انيشتين نظريه ي اخباريون شيعه را ( که عقل را نسبي ميدانند و در حريم شرع و دين آن را بکار نميبرند) صحيح دانسته و ميگويد: حق با اخباري هاي شما ست وهنوز زود است که مردم اين را بفهمند..



در ادامه نيز فرمول رياضي خاصي براي "عقل نظري بشر" ارائه داده و "نسبيت" آن را اثبات ميکند... . اينشتين در اين کتاب همواره از آيت الله بروجردي با احترام و به لفظ"بروجردي بزرگ" ياد کرده و از شادروان
پروفسور حسابي نيز بارها  با لفظ"حسابي عزيز" ياد کرده است.



3000000دلار بهاي خريد اين رساله توسط پروفسورابراهيم مهدوي( مقيم لندن) با کمک يکي از اعضاء شرکت اتومبيل" بنز" از يک عتيقه فروش يهودي بوده و دستخط اينشتين در تمامي صفحات اين کتابچه توسط خطشناسي رايانه اي چک شده و تاييد گشته که او اين رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ي اين رساله اکنون جهت مسائل امنيتي به صندوق امانات سري لندن - بخش امانات پروفسور ابراهيم مهدوي- سپرده شده و نگهداري ميشود...


منبع : وبلاگ دانستنيها (خيلي از مطالب ديگش که درسته ولي اينو نمي دونم)

 

+ نوشته شده در 15:44 توسط احسان.
شنبه یکم اردیبهشت 1386
شما چی فکر می کنید ؟؟؟؟؟؟
 
+ نوشته شده در 1:37 توسط احسان.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
جاتون خالی

 

امروز زاینده رود خیلی قشنگ بود ؛ هوا آفتابی بود و خیلی از مردم اومده بودن از این هوای خوب استفاده کنند.

منم  بعد از ظهری رفتم کنار پل خواجو.جای همتون خالی ؛ خیلی خوب بود. این چند بیت هم همون جا بداهه به ذهنم اومد.

  

می زند هر پرتو خورشید یک سیلی به موج

                                                                                می ترواد انعکاسش صد هزاران تا به اوج

 

می وزد  نازک  نسیمی  بر  رخ  زاینده رود

                                                                                می دود صدها  تلالو  از پی او  فوج  فوج

 

بیست و  یک دروازه خواجو  پر از  نجوای آب

                                                                                پله هایش  پر ز مردم ، گاه فرد و  گاه زوج

 

 

پل خواجو

+ نوشته شده در 20:24 توسط احسان.
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
برگ سبزیست ....
 

البته این نقل واقعیت نیست

 

 

یک  نگاه  پر  شرر  با  چشم  من  درگیر  شد      

آتشی  در جان فتاد و  عشق دامنگیر شد

 

خنده از لب گم شد و ماتم درون دل  نشست

                                                                                حسرت آغوش  او  صد زخمه شمشیر شد

 

در رکاب حضرت عشقش  دلم  قربانی  است

                                                                                بارالها  این عجب , آهو  حریف  شیر  شد

 

از  من  اصرار  و  از  او  انکار  در  وصل  مدام

                                                                                من نمی دانم خدایا  از  چه  او  دلگیر  شد

 

یک کلام از بودنش در جسم من جان می دمید

                                                                                او نگفت و  نغمه هایم  ناله ی  شبگیر شد

 

برق چشمانش نشان از میل ماندن می نمود

                                                                                گویی  اما  قلب  او  با  دیگری تسخیر شد

 

با  نگاهی  پر  تلالو  در  ورای  اشک  چشم

                                                                                از  برم  رفت  و نگاهش  بر دلم تصویر شد

 

عشق او در خاطرم هر روز بیش از پیش گشت

                                                                                در  غم  دیدار  او  بخت  جوانم  پیر  شد

 

 

+ نوشته شده در 14:29 توسط احسان.
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
برگ سبزیست ....

 

مدتي در  ره  او  خرمن  زهد  اندوختم              در  تمناي رخش  آب  به  هاون  کوفتم

 باده ي صاف مرا دوش به ميخانه کشيد           مشعلي در شب تاريک ز مي افروختم

 تا که در امن حريم  حرمش  سير  کنم              راه  پرواز  ز  اخلاص  عمل  آموختم

 طمع و قدرت و ثروت همگي دور ز من              جامه ي شرک و ريا بر تن خود در سوختم

 نقش غير از رخ او در نظرم گشت حرام             مردم ديده ي جان بر گل رويش دوختم

 گرچه دشوار و بعيد است ره منزل يار                خاک پاکش من دلداده به مژگان روفتم

                                  وين عجب از من عاقل که چه ديوانه شدم        

                                  دين  و  دنيا به  يکي خال  لبش  بفروختم

 

+ نوشته شده در 14:24 توسط احسان.
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
حقیقتی ناگفته
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند

دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.


 پروفسور محمود حسابي

+ نوشته شده در 10:37 توسط احسان.
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
و اما بعد
فراموشي يا بخشيدن ؛ مسئله اين است.

كدامين را باور داري ؟ مي بخشي يا فراموش مي كني ؟

كدامين را مي پسندي ؟ ببخشد يا فراموش كند؟

كدامين مستحكم تر است ؟ بخشيدن يا فراموش كردن ؟

آيا اگر اشتباهي را فراموش كني و ديگر به ياد آن نباشي به همان اندازه ارزشمند است كه اشتباهي را به خاطر داشته باشي ولي ذره اي در رفتارت تاثير نگذارد ؛ چون آن را بخشيده اي ؟

آيا هر چيزي را مي توان بخشيد ؟ مي توان فراموش كرد ؟ چه خوب بود اگر زندگي را مي شد بعضي وقت ها فرمت كرد. فراموشي مثل Shift+del است و بخشيدن مثل del ؛اشتباهي را كه بخشيده اي هميشه پشت در است ولي اجازه ورود نمي گيرد. ولي چيزي را كه فراموش كرده اي ديگر هيچگاه نخواهي ديد.

خطا هايي كه  خيلي مهم باشد فقط مي تواند بخشيده شود نه فراموش. چيزي فراموش مي شود كه انسان برايش ارزش قايل نباشد. پيغمبر گناه وحشي را فراموش نكرد ولي آن را بخشيد. آن هم بعد از آن همه سال.

به نظر، بخشيدن فراموشي اختياري است ولي فراموشي فرآيندي غير اختياري. درست مثل شهادت و مرگ. مرگ غير اختياري است و تن دادن به آن ارزش نيست ولي شهادت ،مرگ اختياري است و تن دادن به آن ارزش.

ولي مگر مي شود همه چيز را اختياري فراموش كرد ؟ مرگ يك عزيز ! خاطره اولين عشق!! ويا شايد اولين خيانت!!!

بخشيدن هميشه يك سطح بالاتر از فراموشي است. فراموشي ابزاري براي بخشيدن است نه خود بخشيدن.

+ نوشته شده در 22:23 توسط احسان.
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
جواب.....

یکی گفت چرا ما روحاني هستيم با تجربه انساني يا بهتر بگم زميني ؟


خواستم يه چيزي بگم توش واسه حرفم دليل بيارم؛ بدتر شد. راستش اومدم ابروشو درست كنم زدم چشمشم كور كردم؛نشد ديگه ...!!!!!


خودت بخون (برگ سبزيست....    ايراداشو به بزرگي خودتون ببخشيد، مال بي سواديه )


 


از من اين نكته يكي دوست چنين كرده سوال             

                                                  از گذر از سر اين عالم خاكي به كمال

 


كه چه باشد هدف از زندگي خاكي ما ؟   

                                                 كه چه باشد هدف از رنج و پريشاني ما ؟

 


كه بود روح من از عالم روحاني دوست ؟ 

                                                يعني اين رنج و پريشاني ما جمله از اوست؟

 


اگر از جانب او آمده ام سوي وجود        

                                                  اگرم جمله ملايك بنمودند سجود

 


پس چرا عالم خاكي شده است ماوايم ؟  

                                                 در ره منزل او چون بشكسته است پايم ؟

 


او چرا مي نكند راه گذر را هموار؟   

                                                  او چرا كرده چنين رفتن ما را دشوار ؟

 


مگر از روح خودش در گل ما كار نكرد ؟    

                                                 مگر از عشق خودش اين دلم افگار نكرد ؟

 


مگر از خلقت ما خويش مباهات نكرد ؟   

                                                 مگرم بر همگي سيد و سادات نكرد ؟

 


مگر از حكمت و انديشه خود دم نرند ؟     

                                                 مگر از لطف و كرم حرف دمادم نزند ؟

 


مگر از عاشقي و عشق نگفته است به ما؟     

                                                مگر آن قول ازل را نشنيده است زما ؟

 


مگر او بار امانت نسپرده است به ما ؟       

                                               مگر او خويش نگفته است:چه جهل است زما؟

 


پس چرا اين همه سختي به من ارزاني كرد ؟ 

                                               من و دل را به جهان سخره ناداني كرد ؟

 


شكوه بسيار كنم از من و اين ناداني     

                                                شكوه اي از تو كه اين را ز ازل مي داني

 


مگر آن روز گناه پدرم ، من كردم ؟        

                                               كه اينچنين از در تو رانده شده ، پر دردم

 


مگر از عدل خودت دم نزني در قرآن ؟  

                                               مگر آن يوسف گمگشته نبردي كنعان ؟

 


مگر امروز ني ام يوسف تو در دنيا ؟   

                                               پس چرا مي نكني چشم خودت را بينا ؟

 


يوسف آنروز يكي پادشهي زيبا بود   

                                              غافل از حال دل آن پدر تنها بود

 


ولي امروز من اين بنده تنها هستم   

                                               به تضرع به در خانه تو بنشستم

 


او چو يك روز رخ ماه برادر بيند          

                                                يادش از درد فراغ آيد و دستش گيرد

 


ولي از روز ازل اين دل و اين ديده من     

                                                خون بگريد ز فراغ تو و آن بوي وطن

 


او فقط پيرهن خود بفرستاد آنروز      

                                                تا كشاند پدرش را به بر خود پيروز

 


ولي از من تو چه خواهي كه ندادم از پيش ؟    

                                               جامه وپيرهن و جان و تن و اين هم كيش

 


كيش و مذهب چه كنم گر تو نباشي به برم؟ 

                                               دائما در طلبت در دو جهان در سفرم

 


كيش من مهر تو و لطف تو و رحمت توست   

                                                كيش من خشم تو و قهر تو و هيبت توست

 


كيش من روي تو و آينه ي  وصف جمال       

                                               كيش من شعشعه ي پرتو ذات است و كمال

 


كيش من با گذر از سدره مهيا آيد    

                                               كيش من از رحم باكره دنيا آيد

 


كيش من چوب به دريا بزند، باز شود      

                                               كيش من بت شكن و خانه ي حق ساز شود

 


كيش من كشتي آزادي مردم سازد   

                                              كيش من روضه رضوان به گنه دربازد

 


كيش من راز انا الحق بنمايد سر دار        

                                              كيش من گشته ز فردوس و جهنم بيزار

 


كيش من راه ز بسطام بجويد بر تو       

                                             كيش من حافظ شيراز بگويد بر تو

 


كيش من در طلبت روي به تبريز آرد    

                                            كيش من باده از آن گلشن گلريز آرد

 


كيش من قونيه و گنبد خضرا باشد      

                                            كيش من بي من و مايي و تمنا باشد

 


كيش من بندگي محض سراي تو بود     

                                            كيش من گفته تو،حرف تو، راي تو بود

 


كيش من آنچه تو خواهي و كني آن باشد    

                                            كيش من روز الست و سر پيمان باشد

 


كيش من عاشقي و عشق به رخسار تو است  

                                            كيش من لذت از اين صبر به كردار تو است

 


كيش من سرخوشي حالت مستي باشد        

                                            كيش من در طلبت باده پرستي باشد

 


اينچنين باده كه اكنون شده ام من سرمست      

                                            رخت خود را ز سرم عقل به كلي بر بست

 


اينچنين باده كه خوردم من از اين جام عتيق       

                                            كه شدم مست و در اين بحر مي آلود غريق

 


مي ندانم كه ز بهر چه شدم بر اين در            

                                             اي خلايق چه سخن بود مرا در اين سر

 


هر زمان كه آمدم از بهر سخن بر در دوست     

                                            ديدم اين من چه بگويد كه همه من از اوست

 


ديده و دل همه شد مست رخ زيبايش          

                                           عقل و منطق شده مبهوت بزرگي هايش

 


آمدم تا كه سوالي بكنم ، تحفه برم            

                                            دامني از سخنانش به همه هديه برم

 


چون بيامد به برم، آنچه مرا هست برفت      

                                           بي خود و مست شدم،دامنم از دست برفت

 


 


...........................................................


+ نوشته شده در 21:32 توسط احسان.
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
دقيقا
 

ما موجوداتی روحانی هستیم با تجربه های انسانی ، نه انسانهایی با تجربهء روحانی

+ نوشته شده در 16:50 توسط احسان.
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
یه حال اساسی ....

سلام

 

 

 

يه حال اساسي بهتون بدم ؟

 

 

 

اگه يه موقع يکدوم به مقاله هاي IEEE و يا ACM و . ...  (تقريبا هر ژورنال معتبر علمي) نياز داشتيد ، نمي خواد جاي دور بريد و هي بزنيد تو سر خودتون. بگيد تا خودم ترتيبشو براتون بدم و ايميل کنم براتون.

 

 

 

حالشو ببريد ديگه.

+ نوشته شده در 21:52 توسط احسان.
پنجشنبه نهم آذر 1385
شما چی میگید ؟

يكي ميگه:
هركسي از ظن خود شد يار من                 از درون من نجست اسرار من

اون يكي ميگه :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه        چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

بعضيام مي گن :
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ؟

اين جماعت قرتي جديد هم  فتوا دادن  :
عاشق شدم   کاش ندونه    دست دلم رو نخونه ..........


ولي .........

ختم كلام :

در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز          هر كسي بر حسب فكر گماني دارد


+ نوشته شده در 17:13 توسط احسان.
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
چند بیت از اقبال
 

سحر  با  ناقه  گفتم  نرمتر  رو        که راکب خسته و بیمارو پیر است
قدم مستانه زد چندان که گویی      به پایش ریگ این صحرا حریر است

دل بی قید من در پیچ و تابی است       نصیب من عتابی یا خطابیست
دل  ابلیس  هم  نتوانم   آزرد                گناه  گاه  گاه  من  صوابیست


حرم جز قبله قلب و نظر نیست        طواف  او  طواف  بام  و در  نیست
میان ما و بیت الله رمزی است          که جبریل امین را هم خبر نیست

مرا از منطق آید بوی خامی               دلیل  او  دلیل  نا تمامی
به رویم بسته در ها را گشاید            دو بیت از پیر رومی یا ز جامی

چو رخت خویش بر بستم از این خاک       همه  گفتند  با  ما  آشنا  بود
ولیکن کس ندانست که این مسافر         چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

+ نوشته شده در 22:55 توسط احسان.
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
بوی شراب می زند...
 


هله هش دار که در شهر دو سه طرارند


                                                                که به تدبير کلاه از سر مه بردارند


دو سه رندند که هشيار دل و سر مستند


                                                               که فلک را به يکي عربده در چرخ آرند


سر دهانند که تا سر ندهي سر ندهند


                                                               ساقيانند که انگور نمي افشارند


گر به کف خاک بگيرند زر سرخ شود


                                                                روز گندم دروند گر چه به شب جو کارند


مردمي کن برو در خدمتشان مردم شو


                                                               زانکه اين مردم ديگر همه مردم خوارند


بس کن و بيش مگو گر چه دهان پر سخن است


                                                             زانکه اين حرف و دم و قافيه هم اغيارند

==================================================

(امشب يه جور ديگه است ، اومد ديگه....)

حالت مستي من امشب دو چندان گشته است

                                                                    گريه و اشک و غم و ناله به زندان گشته است

صوفيان  و  زاهدان  و  عاشقان  و  سالکان

                                                                    جملگي بر من کنون  بازي طفلان گشته است

آن چنان مستم که عقلي در سرم بيدار نيست

                                                                   حالتم بر کفر و دين و شرع خندان گشته است

سر و سر ارزاني شيخ  و مريد و معتکف

                                                                    بر من امشب صورت معني نمايان گشته است

روشني چشم من امشب ز نزديکي  اوست

                                                                    يوسف مصري کنون بر سوي کنعان گشته است

  مژده اي دل که اندرين بزم شراب و مستي ات                                                        

                                                                     هاتف غيبي تو را بر سفره مهمان گشته است   

 

+ نوشته شده در 21:11 توسط احسان.
یکشنبه سی ام مهر 1385
نبود ؟؟؟؟؟(برگ سبزیست...)
 

آیا  بود   آنکس   که  مرا  درد  بفهمد ؟        

                                                        این حال پریشان و دل سرد بفهمد ؟

گشته است فنا عمر گرانمایه در این  راه

                                                        تا  درد دل  از  مردم  بی درد  بفهمد

پر مغز سخن های زیادی است در این کو

                                                       کو گوش که تا حرف نکو مرد بفهمد ؟

این  عقده  دیرینه  نمایم  به  زبان   باز

                                                      تا  مرد  سخن  گفته  و  نامرد  بفهمد

 

به اینجا که رسیدم ، دیدم نامرد که تا دلتون بخواد هست ، اما کو یه مرد ؟؟؟ که بخواد حرف بزنه . پس منم بیخیال بقیه اش شدم.

 

+ نوشته شده در 13:33 توسط احسان.
شنبه بیست و نهم مهر 1385
بازم تو عبید ؟؟؟؟؟

 

ظریفی گفت : وقتی کسی سقز می خاید ، معده می گوید: این کیست که بر در می کوبد و در خانه نمی آید ؟؟؟؟؟

 

 

مردی نزد بقالی آمد و گفت : پیازیم ده تا دهان خود بدان خوشبوی سازم.بقال گفت: مگر گه خورده باشی که با پیاز خوشبویش سازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

مردی دعوی خدایی کرد. شهریار در زندانش کرد. مردی بر او گذشت  و گفت : آیا خدا در زندان باشد ؟ گفت : خدا همه جا باشد !!!!!!!!!!!!

 

شخصی به مزاری رسید ، گوری سخت دراز دید.پرسید این گور کیست ؟ گفتند از آن علمدار رسول است. گفت : مگر با علمش در خاک کرده اند ؟؟؟؟؟

 

پادشاهی را سه زن بود، پارسی و تازی و قبطی(قومی از اقوام مصری).شبی در نزد زن پارسی خفته بود، از وی پرسید که چه هنگام است؟ زن پارسی گفت : هنگام سحر است. گفت از کجا می گویی؟گفت : از بهر آن که بوی گل و ریحان برخاسته و مرغان به ترنم درآمدند. شبی دیگر نزد زن تازی بود، از وی همین سوال کرد.او جواب داد که هنگام سحر است از آن که مهره های گردن بندم  سینه ام را سرد می سازد وشبی دیگر در نزد قبطی بود،از وی پرسید. قبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است.

 

 

 

بازرگانی زنی خوش صورت ، زهره نام ، داشت.عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل (لاجورد) به خادم داد که هر گاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت که :

 

چیزی نکند زهره که ننگی باشد     بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد ؟

 

خادم باز نبشت :

 

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد     چون باز آید زهره پلنگی باشد !!!!!!!!!!!!

 

 

 

مردی کودکی را دید که می گریست و هر چند مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. گفت خاموش شو وگرنه مادرت را بکار گیرم. مادر گفت: این طفل تا آنچه گویی نبیند، به راست نشمرد.!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در 19:37 توسط احسان.
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
نمی دانم...
 

من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم

                                                       من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم

مرا گوید مرو هر سو  تو استادی بیا این سو

                                                       که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم

همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم

                                                      من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

                                                        که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم

مرا دردست و دارویی که جالینوس می گوید

                                                           که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم

دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد

                                                           اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم

رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را

                                                           من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم

 

+ نوشته شده در 19:23 توسط احسان.
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
نمی دونم مال کیه ولی حرف منم هست
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

                                                           ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

+ نوشته شده در 15:2 توسط احسان.
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
برگ سبزیست ....
امشب شب قدر ه . اين غزل مولانا رو که نوشتم اينقدر رو خودم تاثيز گذاشت که دلم نيومد چيزي ننويسم.


اين چند بيت رو نوشتم که هم نوشته باشم هم تو اين شب عزيز دو کلام با خدا حرف زده باشم.

 

از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد    

                                                  گفتم که شوی من را همخانه و کاشانه ؟

 

از عاقل و فرزانه  ای دوست دلم بگرفت   

                                                  شاید که توام باشی هم باده و پیمانه

 

والله که من مستم، پیمان ز ازل بستم       

                                                  هشیار نمی گردم جز با لب دردانه

 

گفتا که چه خوش گفتی،حرفم به دهان مانده   

                                                  فرزانه نمی فهمد حرف من دیوانه

 

باشد که بیایی تو ، گویم سخنم راحت     

                                                  بی غصه زنم با تو هرشب دو سه پیمانه

 

شکرانه بدادم من هم خرقه و هم زنار        

                                                 در رقص درآوردم آن نغمه مستانه

 

اما چو یکی کوته باران بهاری بود        

                                                چون دید مرا عاشق رفت از در این خانه

 

گفتم که چه کردم من ای سرو سهی بالا    

                                                چون است نمی مانی،گشتم به تو بیگانه ؟

 

گفتا که نه ای لایق،ای دوست بر این قایق    

                                                کوری و نمی بینی دام است بر این دانه ؟

 

در دام فتادی تو پایت بشکست آنجا      

                                                ماوای تو اینجا شد، این منزل ویرانه

 

نک می روم از پیشت، از قلب خود اندیشت  

                                                مرغان دل خود را پران کن از این خانه

 

من هیچ ندانستم چون شد که چنین مستم      

                                                جام دگری خواهم از باده ی خمخانه

 

باشد که رخش بینم از لرزش می در جام    

                                                پیمانه بلرزانم پی در پی و مردانه

 

یا رب چه شود روزی بازم به سراغ آید        

                                               از کوی بهشت تو یک عاقل دیوانه ؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 1:12 توسط احسان.
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
جانا سخن از زبان ما می گویی - شب 21 ماه رمضان
 


من مستم و تو مستي ، ما را که برد خانه ؟        من چند ترا گفتم کم خور دو سه پيمانه ؟


در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم                هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه


اي لولي بربط زن تو مست تري يا من ؟                  اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه


از خانه برون رفتم ،مستيم به پيش آمد                   در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه


چون کشتي بي لنگر کژ مي شد و مژ مي شد       وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


گفتم زکجايي تو ؟ تسخر زد و گفت اي جان              نيميم ز ترکستان ، نيميم ز فرغانه


نيميم ز آب و گل ، نيميم ز جان و دل                        نيميم لب دريا ، نيمي همه دردانه


گفتم که رفيقي کن با من که منم خويشت               گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه


+ نوشته شده در 1:9 توسط احسان.
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
برگ سبزیست ....

بوی نم نم های باران می زند، یادش بخیر     

                                                         گوشه ای  از  یاد  یاران  می زند، یادش بخیر

قطره هایش بر کویر خشک من 

                                                         طبل  دیدار  بهاران  می زند ، یادش بخیر

قامت   رعنای   دلدار   مرا

                                                         باز باران ، درّ و مرجان  میزند، یادش بخیر

خنده های ریز و زلف خیس یار 

                                                         بانگ  روز  عید  قربان می زند، یادش بخیر

بوی  عطر  جانفزایش  زیر نم

                                                         از یمن چون بوی رحمان می زند، یادش بخیر

دیدۀ  من  از  نگاه مست او 

                                                         کفر مطلق را مسلمان می زند، یادش بخیر

ناوک چشمان مخمورش ببین

                                                        حدّ مستان را نمایان می زند، یادش بخیر

گرمی دستان پر مهرش کجاست ؟ 

                                                        که این دلم سر بر بیابان می زند، یادش بخیر

رفت و یک بار دگر از رفتنش 

                                                        زندگی  آهنگ  هجران  می زند ، یادش بخیر

سردی دوری ز آغوشش هنوز  

                                                        طعنه بر فصل زمستان می زند، یادش بخیر

ذره ذره  خاطراتش  زنده شد 

                                                         بوی  نم نم های باران می زند، یادش بخیر

 

+ نوشته شده در 18:48 توسط احسان.