درویشی را گفتند : چرا زن نخواهی ؟ گفت: زن مردان را شایسته بود و من هنوز به مقام مردی نرسیده ام؛ زن چگونه خواهم ؟
دیگری را همین گفتند ؛ جواب داد : احتیاج من اکنون به طلاق نفس بیش از آن است که به نکاح و تزویج . وقتی که نفس را طلاق دهم روا بود که زنی دیگر خواهم.
ابراهیم ادهم از درویشی پرسید که : فرزند داری ؟ گفت نه. گفت زن داری ؟ گفت : نه . گفت : نیک نیک است. درویش گفت : چگونه ؟ گفت : آن درویش که زن کرد؛ در کشتی نشست و چون فرزند آمد ؛ غرق شد.
افلاطون مي گوید : " اگر با دلت چيزي يا کسي رو دوست داشتی زياد جدي نگير، چون ارزشي ندارد، زیرا کار دل دوست داشتن است، مثل کار چشم که ديدن است، اما اگر يک روز با عقلت کسي را دوست داشتي، اگر عقلت عاشق شد، بدان که در حال تجربه کردن چیزی هستی که آن را عشق می نامند.