امروز زاینده رود خیلی قشنگ بود ؛ هوا آفتابی بود و خیلی از مردم اومده بودن از این هوای خوب استفاده کنند.
منم بعد از ظهری رفتم کنار پل خواجو.جای همتون خالی ؛ خیلی خوب بود. این چند بیت هم همون جا بداهه به ذهنم اومد.
می زند هر پرتو خورشید یک سیلی به موج
می ترواد انعکاسش صد هزاران تا به اوج
می وزد نازک نسیمی بر رخ زاینده رود
می دود صدها تلالو از پی او فوج فوج
بیست و یک دروازه خواجو پر از نجوای آب
پله هایش پر ز مردم ، گاه فرد و گاه زوج

البته این نقل واقعیت نیست![]()
یک نگاه پر شرر با چشم من درگیر شد
آتشی در جان فتاد و عشق دامنگیر شد
خنده از لب گم شد و ماتم درون دل نشست
حسرت آغوش او صد زخمه شمشیر شد
در رکاب حضرت عشقش دلم قربانی است
بارالها این عجب , آهو حریف شیر شد
از من اصرار و از او انکار در وصل مدام
من نمی دانم خدایا از چه او دلگیر شد
یک کلام از بودنش در جسم من جان می دمید
او نگفت و نغمه هایم ناله ی شبگیر شد
برق چشمانش نشان از میل ماندن می نمود
گویی اما قلب او با دیگری تسخیر شد
با نگاهی پر تلالو در ورای اشک چشم
از برم رفت و نگاهش بر دلم تصویر شد
عشق او در خاطرم هر روز بیش از پیش گشت
در غم دیدار او بخت جوانم پیر شد
مدتي در ره او خرمن زهد اندوختم در تمناي رخش آب به هاون کوفتم
باده ي صاف مرا دوش به ميخانه کشيد مشعلي در شب تاريک ز مي افروختم
تا که در امن حريم حرمش سير کنم راه پرواز ز اخلاص عمل آموختم
طمع و قدرت و ثروت همگي دور ز من جامه ي شرک و ريا بر تن خود در سوختم
نقش غير از رخ او در نظرم گشت حرام مردم ديده ي جان بر گل رويش دوختم
گرچه دشوار و بعيد است ره منزل يار خاک پاکش من دلداده به مژگان روفتم
وين عجب از من عاقل که چه ديوانه شدم
دين و دنيا به يکي خال لبش بفروختم