آیا بود آنکس که مرا درد بفهمد ؟
این حال پریشان و دل سرد بفهمد ؟
گشته است فنا عمر گرانمایه در این راه
تا درد دل از مردم بی درد بفهمد
پر مغز سخن های زیادی است در این کو
کو گوش که تا حرف نکو مرد بفهمد ؟
این عقده دیرینه نمایم به زبان باز
تا مرد سخن گفته و نامرد بفهمد
به اینجا که رسیدم ، دیدم نامرد که تا دلتون بخواد هست ، اما کو یه مرد ؟؟؟ که بخواد حرف بزنه . پس منم بیخیال بقیه اش شدم.
ظریفی گفت : وقتی کسی سقز می خاید ، معده می گوید: این کیست که بر در می کوبد و در خانه نمی آید ؟؟؟؟؟
مردی نزد بقالی آمد و گفت : پیازیم ده تا دهان خود بدان خوشبوی سازم.بقال گفت: مگر گه خورده باشی که با پیاز خوشبویش سازی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مردی دعوی خدایی کرد. شهریار در زندانش کرد. مردی بر او گذشت و گفت : آیا خدا در زندان باشد ؟ گفت : خدا همه جا باشد !!!!!!!!!!!!
شخصی به مزاری رسید ، گوری سخت دراز دید.پرسید این گور کیست ؟ گفتند از آن علمدار رسول است. گفت : مگر با علمش در خاک کرده اند ؟؟؟؟؟
پادشاهی را سه زن بود، پارسی و تازی و قبطی(قومی از اقوام مصری).شبی در نزد زن پارسی خفته بود، از وی پرسید که چه هنگام است؟ زن پارسی گفت : هنگام سحر است. گفت از کجا می گویی؟گفت : از بهر آن که بوی گل و ریحان برخاسته و مرغان به ترنم درآمدند. شبی دیگر نزد زن تازی بود، از وی همین سوال کرد.او جواب داد که هنگام سحر است از آن که مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد وشبی دیگر در نزد قبطی بود،از وی پرسید. قبطی در جواب گفت که هنگام سحر است از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است.
بازرگانی زنی خوش صورت ، زهره نام ، داشت.عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل (لاجورد) به خادم داد که هر گاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت که :
چیزی نکند زهره که ننگی باشد بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد ؟
خادم باز نبشت :
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد !!!!!!!!!!!!
مردی کودکی را دید که می گریست و هر چند مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. گفت خاموش شو وگرنه مادرت را بکار گیرم. مادر گفت: این طفل تا آنچه گویی نبیند، به راست نشمرد.!!!!!!!!!!!!
من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو
که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم
همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم
مرا دردست و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم
دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد
اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
اين چند بيت رو نوشتم که هم نوشته باشم هم تو اين شب عزيز دو کلام با خدا حرف زده باشم.
از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد
گفتم که شوی من را همخانه و کاشانه ؟
از عاقل و فرزانه ای دوست دلم بگرفت
شاید که توام باشی هم باده و پیمانه
والله که من مستم، پیمان ز ازل بستم
هشیار نمی گردم جز با لب دردانه
گفتا که چه خوش گفتی،حرفم به دهان مانده
فرزانه نمی فهمد حرف من دیوانه
باشد که بیایی تو ، گویم سخنم راحت
بی غصه زنم با تو هرشب دو سه پیمانه
شکرانه بدادم من هم خرقه و هم زنار
در رقص درآوردم آن نغمه مستانه
اما چو یکی کوته باران بهاری بود
چون دید مرا عاشق رفت از در این خانه
گفتم که چه کردم من ای سرو سهی بالا
چون است نمی مانی،گشتم به تو بیگانه ؟
گفتا که نه ای لایق،ای دوست بر این قایق
کوری و نمی بینی دام است بر این دانه ؟
در دام فتادی تو پایت بشکست آنجا
ماوای تو اینجا شد، این منزل ویرانه
نک می روم از پیشت، از قلب خود اندیشت
مرغان دل خود را پران کن از این خانه
من هیچ ندانستم چون شد که چنین مستم
جام دگری خواهم از باده ی خمخانه
باشد که رخش بینم از لرزش می در جام
پیمانه بلرزانم پی در پی و مردانه
یا رب چه شود روزی بازم به سراغ آید
از کوی بهشت تو یک عاقل دیوانه ؟؟؟؟؟؟؟
من مستم و تو مستي ، ما را که برد خانه ؟ من چند ترا گفتم کم خور دو سه پيمانه ؟
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من ؟ اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم ،مستيم به پيش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ مي شد و مژ مي شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم زکجايي تو ؟ تسخر زد و گفت اي جان نيميم ز ترکستان ، نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل ، نيميم ز جان و دل نيميم لب دريا ، نيمي همه دردانه
گفتم که رفيقي کن با من که منم خويشت گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
بوی نم نم های باران می زند، یادش بخیر
گوشه ای از یاد یاران می زند، یادش بخیر
قطره هایش بر کویر خشک من
طبل دیدار بهاران می زند ، یادش بخیر
قامت رعنای دلدار مرا
باز باران ، درّ و مرجان میزند، یادش بخیر
خنده های ریز و زلف خیس یار
بانگ روز عید قربان می زند، یادش بخیر
بوی عطر جانفزایش زیر نم
از یمن چون بوی رحمان می زند، یادش بخیر
دیدۀ من از نگاه مست او
کفر مطلق را مسلمان می زند، یادش بخیر
ناوک چشمان مخمورش ببین
حدّ مستان را نمایان می زند، یادش بخیر
گرمی دستان پر مهرش کجاست ؟
که این دلم سر بر بیابان می زند، یادش بخیر
رفت و یک بار دگر از رفتنش
زندگی آهنگ هجران می زند ، یادش بخیر
سردی دوری ز آغوشش هنوز
طعنه بر فصل زمستان می زند، یادش بخیر
ذره ذره خاطراتش زنده شد
بوی نم نم های باران می زند، یادش بخیر
ابوحارث را پرسيدند : مرد هشتاد ساله را فرزند آيد ؟ گفت آري ، اگرش بيست ساله جواني همسايه بود . 
کنيزي را گفتند: آيا تو باکره اي ؟ گفت خدا از تقصيرم در گذرد ، بودم!!
زناشويي به اول حلاوت است و به آخر عداوت 
پيرزني را گفتند ديهي بيشتر دوست داري يا .... ؟ گفت : من با روستاييان گفت و شنود نتوانم کرد.(به من چه عبيد گفته)
ده ساله دختر بادام پوست کنده ايست به ديده بينندگان و پانزده ساله لعبتي است از بهر لعبت بازان ، و بيست ساله نرم پيکريست لطيف و فربه و لغزان و سي ساله مادر دختران و پسران و چهل ساله زالي است گران و پنجاه ساله را ببايد کشتن با کاردي برّان و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فرشتگان 
مردي زني بگرفت، به روز پنجم فرزندي بزاد و مرد به بازار شد و لوح و دواتي بخريد. او را گفتند: اين از بهر چه خريدي ؟ گفت : طفلي را که پنج روزه زايند سه روزه مکتبي شود.
خورجين کسي را با جامه هايش که درون آن بود بدزديدند. او را گفتند ضرور بود که سوره يس مي خواندي و بدان مال خود را از دستبرد مصون مي داشتي ، گفت تمام مصحف نيز در خورجين بود
لولئي با پسر خود ماجرا مي کرد که تو هيچ کاري نمي کني و عمر در بطالت بسر مي بري. چند بار بگويم که معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازي تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوي ؟ اگر از من نشنوي تو را به مدرسه اندازم تا علم بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و ادبار(بدبختي) بماني و يک جو از هيچ جا حاصب نتواني کرد 